تبليغاتX
بي تو هرگز مهرنوش ...

بي تو هرگز مهرنوش ...

مهرنوش

   دلم تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ...

  وقتی که نسیم به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ...

  تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم...

  از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...

   دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

   صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند...

  شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن...

   اما ... اما میدونی که

   فقط بیشتر دلم تنگ میشه ... چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ..

   وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

   چشمهای تو خیره میشم... 

  هنوزم منتظرم...................

                                                                                       

                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

لحظه های بی تو

این چه عشقیست که جانم را میسوزاند؟

این چه شور مرموزیست که از میان تک تک یاخته های تنم نام تورافریاد میرند؟

شاید من دیوانه باشم که برای چنین عشقی که فرجامی برایش نیست اینچنین میسوزم. 

این فریاد های درونم ٬ این ضجه های دل محزون و ستمدیده ام٬ این ذوب شدن و از بین رفتن

 همه گواه عظمت این عشق و جاودانه بودن است.

ای کاش همیشه در کنارم بودی تا دلنشین ترین ترانه های عاشقانه را از اعماق قلبم در

 گوش های نازنینت زمزمه میکردم.نامت را که رمز زیستن من است بارها فریاد میزدم .

چشمهایت که گرانبها ترین گنجینه دنیا در قرنیهء بی نظیر آن نهفته است را با بوسه های 

گرمم نوازش میدادم و دل مهربانت را که عظیم ترین دفیینه های عشق در آن پنهان است

از کلمات آتشین و محبت آمیز خود که تنها از پنهانی ترین نقاط دل مهجورم می تراود سرشار 

می کردم .اما دریغ و درد که عمر با تو بودن چه زود گذشت. چه زود طعم تلخ بی تو بودن را

 چشیدم و چه زود بی تو ویران شدم واز پای نشستم.

نگذار بی تو بسوزم و از پای بیفتم.بیا تا دوباره غنچهء خنده روی لبهایم گل شود ٬ تا دوباره دل

 نیمه جانم که همیشه فقط بیاد تو و برای تو می تپد جان بگیرد ودر هوای با طراوت عشق تو

 نفسی تازه کند.بیا و چینی دل شکسته ام را با بند محبت بند بزن و این دل دیوانه را که تکه

و پاره هایش میرود تا به دست فراموشی سپرده شود ٬ مرهمی باش تا که تکه های خویش  

را با بوسه های گرم و عاشقانه ات و با نوازش های مهربانانه ات به هم متصل کنی و چون

همیشه صاحب و مالک آن باشی.

  تورا با تمام ناراحتی هایت ٬ با تمام مشکلات و با تما زجرهایی که در راه رسیدن به تو وجود

دارد دوست دارم و قسم به همهء قلب هایی که از عشق پاره پاره شده و خون پاک عشاقی

 که در راه معشوق جان داده اند ٬ جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم بر نمی دارم و جز

نام شیرینت زمزمه نمی کنم ودر دل حزینم جز عشق جاودانه ات فریادی بر نمی آورم٬ چرا

 که در دل من هیچ کس مثل تو نشد و هیچ چیز مثل تو نبود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

ه او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میده،

 به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است

، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،

 به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..........

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده

، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم،

به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .......

به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است

، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

                                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

تو چه كردي با من

 

  از تو ميپرسم دوست

  چه خبر از دل من ؟

  كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟

  تو شكيبا بي شكيبم كردي

  بنگر آنقدر غريبم كردي

  كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

  باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان

  باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد

  مژده پاياني نيك باشد شايد

  باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد

  باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن

  انجمادم را باز متهم مي سازي

  مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

  اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد

  توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟

  و من از تو مي پرسم اي دوست

  از تو اي دغدغه ساز

  از تو اي شور افكن

  تو چه كردي با من ؟

  تو چه كردي با من

  كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

  تو چه كردي با من ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

 

صورت عکس تو آلبوم خیسه
دوباره خاطرتو بوسیدم
این سوال بی جواب رو از خودم
تا حالا هزار دفعه پرسیدم
با کدوم ترانه باز جون میگیره
نبض اون هنجره ی فیروزه
میدونم بدون تو فردای من
رنگ خاکستریه دیروزه

من تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
کولی تراز ترانه
بی پرده مثل فریاد

تنهاتر از سکوتم
روشنتر از ستاره
عاشقتر از همیشه
با من بخون دوباره



پلکای پنجره رو وا میکنم
تو کوچه زمزمه مهتاب
همه پنجره ها خاموشن
انگار این کوچه خلوت خوابه

بی صدا اسمتو فریاد میزنم
هق هقم پنجره رو میبنده
دوباره دستای نا مرئی شب
پلکای پنجرمو میبنده



من تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد

****

رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خیالم!
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم!
یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم!
غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداریِ مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد!
میشه تو آتیش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
اگه دوری، اگه نیستی، نفس فریاد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنیا، تا همیشه یاد من باش!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش!
وقت بیداریِ مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

****

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می‌زنه!
همه غصه های دنیا توی سینه‌ی منه!
توی قطره‌های بارون، میشکنه بغض صدام!
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام!
پشت این پنجره میشینمُ آواز میخونم!
منتظر واسه رسیدنت تو بارون می‌مونم!
زیر بارون انتظار رنگ تازه‌ای داره!
منم عاشق‌ترم انگار، وقتی بارون می‌باره!

بعضی وقتا که میای سر روی شونم می‌زاری!
تموم غصه‌ها رو از دل من بر می‌داری!
اما این فقط یه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره!
غم میشینه تو حنجره!

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

  وقتي كه گريه ميكنم تو را در ميان اشكهايم ميبينم ٬ ولي اشكهايم را پاك ميكنم تا كسي تو را نبيند

 ----------------------------

  افسوس...
  آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم        
  آن زمان که دوستمان دارند  

لجبازی  میکنیم
  و بعد...
  برای آنچه از دست رفته آه میکشیم -----------------------------

  حرفي را بزن كه بتواني آن را بنويسي
  چيزي را بنويس كه بتواني زير آن را امضا كني
  چيزي را امضا كن كه بتواني پاش بايستي

 -----------------------------

  اگر بهترين دوست نيستی لااقل بهترين دشمنم باش

  اگر غمخوارم نيستی لااقل بزرگترين غمم باش

  هرچه هستی هميشه بهترين باش

  چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند

  پس در بدترين خاطراتم ٬ بهترين باش

  ----------------------------

  ازم پرسيد ي: من را بيشتر دوست داري يا زندگيت را ؟
  گفتم : زندگيم را . قهر كردي و رفتي ؛ اما نميدانستي كه خودت همه زندگي من هستي

  ----------------------------

  چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی

  يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی

  چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن

  به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن

  چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمره

  بره و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره

  ----------------------------

  گفتی تا آخر دنيا با تو هستم ٬ حالا ميفهمم که چرا همش ميگفتی دنيا دو روزه

 ----------------------------

  تو يه لحظه مي شه يكي رو خورد كرد

  تو يه ساعت ميشه يكي رو دوست داشت

  اما يك عمر طول ميكشه تا بتوني يكي رو فراموش كني

  ----------------------------

  عشق جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي ؛ اما دوست داشتن ٬ پيوندي است خود آگاه ٬ آرزوي بصيرت روشن و زلال

 ----------------------------

  انسان بايد سرنوشت خود را انتخاب كند نه اينكه آن را بپذيرد

  ----------------------------

  هرگز نمي توانيم بلند تر از اوج انديشه خود پرواز كنيم

  ----------------------------

  تموم فالهای دنيا هم که بگن نميای

  من چشم از جاده برنمی دارم

  من می دونم که يه روزي

  حتی اگه منم نباشم

  تو ميای

 --------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

نمی دانم

رفتن، ماندن، خاطره شدن و یا ماندگار نمی دانم.همه راه های ماندگاری را امتحان کردم ، شاید بهتر

است خاطره باشم آنهم خاطره ای دردسر ساز و شاید بد نمی دانم.اما این را می دانم که برای خودم

همیشه ماندگاری ، شاید بهتر بود این ماندگاری را از آغاز هم ماندگار پنهان می داشتم.

رفتن ، ماندن ، خاطره شدن و یا ماندگار نمی دانم.اگر خوب چشم باز کنی قدم های شتابان رفتن را

می بینی و اگر حس قوی داشته باشی نسیم این جریان همواره را احساس می کنی که:

آن پرنده که در آسمان پرواز می کند ، آن رهگذر جاده ، آفتاب و ماه را ، آن مسافر تنها را که بی هدف به

افق های دور دست می نگرد ، حتی آن مسافر جاده های بی انتها

همه سرود رفتن سر داده اند ، می گویند می رویم تا بمانیم.رفتن ، ماندن ، خاطره شدن و یا ماندگاری

نمی دانم.

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

گفته بودی

 

گفتی :نبايد می رفتی .گفتم:نرفتم.ماندم...گفتی:به قهر رفتی.

گفتم:ديروز به تو نرسيده ام که امروز رفته باشم من از اغاز از نخستين ديدار در ناز تو مانده ام.گفتی :هوايم را از صدايت پر کردی ويک روز بی خبر صدا را بريدی و رقتی....گفتم: دور يا نزديک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی .گفتی :نزديک بايد می آمدی گفتم:فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزديک تر می خوای با من حرکت کنی نايست.

با من بيا...

 گفته بودی می شوی شمع فروزانم چه شد؟

 گفته بودی  می شوی ماه شب تارم چه شد؟

 گفته بودی می شوی مرحم به زخمهايم چه شد؟

 گفته بودی راز دل با من بگو فاشش نکن!

 گفته بودی رازما راز دل است اخر چه شد؟

 گفته بودی مهرخوبان می شوم آخر چه شد؟

 گفته بودی مرا مرحم می شوی در زخم دل

 اشک ريختم ناله کردم زخم دل سامان نشد

 عهد بستی که مرا مرد سهرت می کنی

 امدم در باغ وگلزارت نگهبانت چه شد؟

 گفته بودی محرم رازم شوی آخر چه شد؟

  اشک ريختم ناله کردم زخم دل سامان نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

دوست دارم



به مژگانت          به ابرویت           به مویت           به رنگ سرخ لبهایت          به رویت

به اهنگ از آن کلام زیبایت                             به چشمانت که رنگ آب دریاست

به آن نازی که در چشم تو پیداست                        به لبخندت که چون لبخند گلهاست

به رخسارت که چون مهتاب زیباست                     به گلهای بهار عشق و مستی

به ان عهدی که بستی و شکستی                         به جان جان من که آن را شکستی

به قرانی که ان را می پرستی                             قسم ای نازنین تا زنده هستم

      تو را من دوست دارم ، می پرستم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

 از خود گذشتم تا تو از پيچ و خمها بگذری

 لب بستم از گلايه تا تو ازسر غمها بگذری

 گوشه گرفتم تا تو با دنيا دم ساز باشی

 پايان گرفتم تا که تو دوباره اغاز باشی

 درد من بودی و همدرد نبودی

 راه من بودی و همراه نبودی

 غم من بودی و تو غمخوار نبودی......

 عشق من بودی و وفادار نبودی

 اشک شدو در پشت برکه ی غصه ها پنهان شدم

 هر چه گشتم در اين شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهائی من

 

 

 

 

 

 اگر نسبت به ديگران مهربانی ولی انها تو را به خود خواهی متهم می کنند

 تو همواره مهربان باش

 اگر صادق و يكرنگ هستي و تو را فريب دهند با صد رنگ

 تو همواره يكرنگ باش

 هر انچه طي ساليان ساخته اي ممكن است فردي در يك لحظه ويران كند

 تو همواره در حال ساختن باش

 خوبي هاي امروز تو ممكن است فردا فراموش شود

 تو همواره خوب باش

 دراخر در مي يابي هو انچه كه هست ميان تو و خداي توست!!

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

تو که نباشی می خوام دنیا نباشه...

            

                                      گریه رو از سر می گیرم یادم میاد خاطره هام

                                       شبیه تو مثل خودت تو کوچه ها کسی نبود

                                    لعنت به این کوچه ی سرد تو رو از این خونه ربود

                                         تو که نباشی آینه تو چشم کی نگاه کنه؟

                                  به دست کی به عشق کی شمعدونی غنچه وا کنه؟

                                        تو این شبا صدای من بی تو به جایی نرسید

                                          ستاره ی گم شده مو آی اسمونا پس بدید

                                یه تلنگر بزنید به حاله من اشک گرم گوله به گوله می چکه

                             تو دلم شرشره بارون می گیره اشک چشمام تو دلم می ترکه

                                این منم به انتقام رفتنت بی تو این خونه رو آتیش می زنم

                                نامه هاتو پاره پاره می کنم آینه و شمعدونیا رو می شکنم

                                           تو که نباشی آینه تو چشم کی نگاه کنه؟

                                    به دست کی به عشق کی شمعدونی غنچه وا کنه؟

                                          تو این شبا صدای من بی تو به جایی نرسید

                                           ستاره ی گم شده مو آی اسمونا پس بدید

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

عاشقانه

 آن شب كه صبح روشن اندامت
از آسمان آينه بر من طلوع كرد
شمع بلند قامت خلوتسراي من
از خجلت برهنگي خويش مي گريست
من در كنار او
از پرتو طلوع تو بي خواب مي شدم
سر در ميان موي تو مي بردم
بر سينه ي بلند تو مي خفتم
تا با تو در برهنه ترين لحظه هاي خويش
محرم تر از تمامي آيينه ها شوم
ميل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلايي چشمانت
آهنگ تند نبض تو را مي شناختم
قلب شتابناك جهان در تو مي تپيد
من ، طعم تشنگي را در بوسه هاي تو
هر بار مي چشيدم وسيراب مي شدم
در آن شب سياه زمستاني
بازوي آتشين توگرماي روز را
بر پشتم از دو سوي گره مي زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهيب دست تو بي تاب مي شدم
 وقتي كه صبح پنجه به در كوبيد
انگشت هاي نرم تو چابك تر از نسيم
نازك ترين حرير نوازش را
بر پيكر برهنه ي من مي بافت
روح تو در تمام تن من
 از رشته هاي موي
 تا ريشه هاي دل جريان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو مي چكيدم ، من آب مي شدم
اي مهربان دور
اكنون كه بر دو سوي جهان ايستاده ايم
 آيا تو را به خواب توانم ديد ؟
 يا در پگاه روشن بيداري
چون سايه در كنار تو خواهم خفت ؟
 آيا دوباره ، نام عزيزت را
در اوج لحظه هاي شگفت يگانگي
نجوا كنان به گوش تو خواهم گفت ؟
اي كاش در سياهي آن شب كه با تو رفت
 از بوي گيسوان تو مي مردم
 كاش آن شب از كرانه ي آغوشت
يكسر به بيكراني پرتاب مي شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

دعا

 

 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 6:38 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

آن گاه که با توام ...

 تقدیم به تو ...
 

 بیش از عشق بر تو عاشقم

                                                                 

                                           

 

 ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

  با واژه ها بیان کنم

 این سرشارترین و والاترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام

 با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم

 واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند .

 گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

 فقط می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم ...

 

 آن گاه که با توام

 احساس پرندایی را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند

 آن گاه که با توام

 چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند

 آن گاه که با توام

 چون امواج دریا هستم

 که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند

 آن گاه که با توام

 رنگین کمانی پس از توفانم

که پرغرور رنگهایش را نشان می دهد

 آن گاه که با توام

 گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته

 

 این ها تنها ذره ای نا چیز از احساس والای با تو بودن است

 شاید واژه ی « عشق »  را ساخته اند

 تا احساسی چنین عمیق و هزاران سو را بیان کند

 اما باز هم این واژه کافی نیست

 با این همه چون هنوز بهترین است 

 بگذار بگویم و باز بگویم

 بیش از عشق بر تو عاشقم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

محبوب من

محبوب من تنهاتویی هر آنچه زندگی مراست

و تنهاحقیقت آن ای عشق نخستین من

تویی آنچه فرو می دمم و باز

وبا طی هرگام در آن میزیم

و من به تمنای تقسیم عشقم با تو

نه دیگری

و چشمابت قدر شناسی تو را بازگو میکنم

تو همیشه خواهی ماند عشق بی پایانم

برای همیشه تو را دربازوانم حفظ خواهم کرد

از آنروزکه دربرابرچشمانت بی تاب گشته ام

مجنون تو خواهم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 6:24 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

دوستت دارم...

 
 از صمیم قلب دوستت دارم...

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
.....
نه تو از عشق من دست می کشی

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
....
فرسنگها...را خواهم پیمود
....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست
...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
.....
خورشید وجودم پنهان می گردد
.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد
....
و به دنیای غریبی می برند
....
همیشه در قلبم حضور داری
....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است
..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

تو...

 

 اگر درياي دل آبي‌ست...
                        تويي فانوس زيبايش..
  اگر آينه يك دنياست..
                  تويي معناي دنيايش
 
   تو يعني دسته‌اي گل را....
                    ز آن سوي افق چيدن
 
                           تو يعني پاكي باران....
                                                  تو يعني لذت ديدن...
    تو يعني يك شقايق را ...
        به يك پروانه بخشيدن...
  تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن..
 
          تو يعني يك كبوتر را
                   ز تنهايي رها كردن...
                        خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...
 
         تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن..
                 تو يعني باغي از مريم...
                              تو يعني كهكشان بودن....
 
     تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني
                 تو يعني پيك آزادي....
                                    براي روح زنداني...
 
          تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن.
                       تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
               و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
 
             اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
             كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...                           

             
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

کوچه ...

بی تو ٬ مهتاب شبی٬ باز از آن کوچه گذشتم        

همه تن چشم شدم ٬ خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم                  

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید  

باغ صد خاطره خندید ٬ عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی برلب آن جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید ٬ تو بمن گفتی:

(( از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی٬ چندی از این شهر سفر کن))

با تو گفتم ((حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ٬ هرگز نتوانم ٬ نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر ٬ لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ٬ من نه رمیدم ٬ نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو درافتم ٬ همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ٬ نتوانم! ))

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ٬ نومیدم

رفت در ظلمت غم ٬ آن شب و شبهای دگرهم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از این کوچه گذر هم ...

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...              

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

دوستت دارم...

 

دوستت دارم بيشترازمعناي واقعي کلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون توارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم همچوطلوع خورشيد در سحرگاه عشق!
دوستت دارم چون تو روميخواهم وتو نيز مرا ميخواهي!
دوستت دارم ازتمام وجودم،با احساس پراز محبت وعشق!
دوستت دارم بيشتراز آنچه تصور مي کني!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم تاحدي که قلبم واحساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن رانسبت به تو داشته باشد!
دوستت دارم چون توبا باوري عميق درقلب من نشستي و مرا اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون که ياري ام ميکني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبورکنم وخودم را دردشت آرزوهايم همراه باتو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يک رويا وفراتراز باور يک حقيقت!
دوستت دارم چون تو با اطمينان واعتمادکليد قلب سرخ وپراز عشقت را به من دادي!
دوستت دارم همچو مهتابي که شبهاي تيره وتار راباحضورش پراز روشنايي ميکند!
دوستت دارم چون که تواولين وآخرين معشوق من مي باشي!

 

من نيز تا آفتاب زندگي ام درپس افق غروب نکرده است،هميشه،همه جا هرلحظه به ياد توخواهم بود و دوستت خواهم داشت.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

عشق..... وازه مقدسی است که زبان از بیان آن قاصر است  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط وحید  |