تبليغاتX
::. بي تو هرگز مهرنوش ... .::

بي تو هرگز مهرنوش ...

: درباره وبلاگ

 

عشق تو را درسينه دارم
وحشتي از مردن ندارم
تا عشق تو را درسينه دارم
زندگيم را به پايت مي گذارم
تا عشق تو را درسينه دارم
عاشقانه دوستت مي دارم
مهرنوش


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

 

: پیوندها

 

.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 
 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

   دلم تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ...

  وقتی که نسیم به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ...

  تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم...

  از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...

   دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

   صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند...

  شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن...

   اما ... اما میدونی که

   فقط بیشتر دلم تنگ میشه ... چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ..

   وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

   چشمهای تو خیره میشم... 

  هنوزم منتظرم...................

                                                                                       

                                                       

| +| نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 
لحظه های بی تو
این چه عشقیست که جانم را میسوزاند؟

این چه شور مرموزیست که از میان تک تک یاخته های تنم نام تورافریاد میرند؟

شاید من دیوانه باشم که برای چنین عشقی که فرجامی برایش نیست اینچنین میسوزم. 

این فریاد های درونم ٬ این ضجه های دل محزون و ستمدیده ام٬ این ذوب شدن و از بین رفتن

 همه گواه عظمت این عشق و جاودانه بودن است.

ای کاش همیشه در کنارم بودی تا دلنشین ترین ترانه های عاشقانه را از اعماق قلبم در

 گوش های نازنینت زمزمه میکردم.نامت را که رمز زیستن من است بارها فریاد میزدم .

چشمهایت که گرانبها ترین گنجینه دنیا در قرنیهء بی نظیر آن نهفته است را با بوسه های 

گرمم نوازش میدادم و دل مهربانت را که عظیم ترین دفیینه های عشق در آن پنهان است

از کلمات آتشین و محبت آمیز خود که تنها از پنهانی ترین نقاط دل مهجورم می تراود سرشار 

می کردم .اما دریغ و درد که عمر با تو بودن چه زود گذشت. چه زود طعم تلخ بی تو بودن را

 چشیدم و چه زود بی تو ویران شدم واز پای نشستم.

نگذار بی تو بسوزم و از پای بیفتم.بیا تا دوباره غنچهء خنده روی لبهایم گل شود ٬ تا دوباره دل

 نیمه جانم که همیشه فقط بیاد تو و برای تو می تپد جان بگیرد ودر هوای با طراوت عشق تو

 نفسی تازه کند.بیا و چینی دل شکسته ام را با بند محبت بند بزن و این دل دیوانه را که تکه

و پاره هایش میرود تا به دست فراموشی سپرده شود ٬ مرهمی باش تا که تکه های خویش  

را با بوسه های گرم و عاشقانه ات و با نوازش های مهربانانه ات به هم متصل کنی و چون

همیشه صاحب و مالک آن باشی.

  تورا با تمام ناراحتی هایت ٬ با تمام مشکلات و با تما زجرهایی که در راه رسیدن به تو وجود

دارد دوست دارم و قسم به همهء قلب هایی که از عشق پاره پاره شده و خون پاک عشاقی

 که در راه معشوق جان داده اند ٬ جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم بر نمی دارم و جز

نام شیرینت زمزمه نمی کنم ودر دل حزینم جز عشق جاودانه ات فریادی بر نمی آورم٬ چرا

 که در دل من هیچ کس مثل تو نشد و هیچ چیز مثل تو نبود. 

| +| نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 

ه او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میده،

 به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است

، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،

 به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..........

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده

، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم،

به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .......

به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است

، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

                                                      

| +| نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 
تو چه كردي با من

 

  از تو ميپرسم دوست

  چه خبر از دل من ؟

  كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟

  تو شكيبا بي شكيبم كردي

  بنگر آنقدر غريبم كردي

  كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

  باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان

  باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد

  مژده پاياني نيك باشد شايد

  باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد

  باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن

  انجمادم را باز متهم مي سازي

  مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

  اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد

  توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟

  و من از تو مي پرسم اي دوست

  از تو اي دغدغه ساز

  از تو اي شور افكن

  تو چه كردي با من ؟

  تو چه كردي با من

  كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

  تو چه كردي با من ؟

| +| نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 

 

صورت عکس تو آلبوم خیسه
دوباره خاطرتو بوسیدم
این سوال بی جواب رو از خودم
تا حالا هزار دفعه پرسیدم
با کدوم ترانه باز جون میگیره
نبض اون هنجره ی فیروزه
میدونم بدون تو فردای من
رنگ خاکستریه دیروزه

من تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
کولی تراز ترانه
بی پرده مثل فریاد

تنهاتر از سکوتم
روشنتر از ستاره
عاشقتر از همیشه
با من بخون دوباره



پلکای پنجره رو وا میکنم
تو کوچه زمزمه مهتاب
همه پنجره ها خاموشن
انگار این کوچه خلوت خوابه

بی صدا اسمتو فریاد میزنم
هق هقم پنجره رو میبنده
دوباره دستای نا مرئی شب
پلکای پنجرمو میبنده



من تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد

****

رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خیالم!
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم!
یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم!
غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداریِ مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد!
میشه تو آتیش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
اگه دوری، اگه نیستی، نفس فریاد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنیا، تا همیشه یاد من باش!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش!
وقت بیداریِ مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

****

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می‌زنه!
همه غصه های دنیا توی سینه‌ی منه!
توی قطره‌های بارون، میشکنه بغض صدام!
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام!
پشت این پنجره میشینمُ آواز میخونم!
منتظر واسه رسیدنت تو بارون می‌مونم!
زیر بارون انتظار رنگ تازه‌ای داره!
منم عاشق‌ترم انگار، وقتی بارون می‌باره!

بعضی وقتا که میای سر روی شونم می‌زاری!
تموم غصه‌ها رو از دل من بر می‌داری!
اما این فقط یه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره!
غم میشینه تو حنجره!

| +| نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 

  وقتي كه گريه ميكنم تو را در ميان اشكهايم ميبينم ٬ ولي اشكهايم را پاك ميكنم تا كسي تو را نبيند

 ----------------------------

  افسوس...
  آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم        
  آن زمان که دوستمان دارند  

لجبازی  میکنیم
  و بعد...
  برای آنچه از دست رفته آه میکشیم -----------------------------

  حرفي را بزن كه بتواني آن را بنويسي
  چيزي را بنويس كه بتواني زير آن را امضا كني
  چيزي را امضا كن كه بتواني پاش بايستي

 -----------------------------

  اگر بهترين دوست نيستی لااقل بهترين دشمنم باش

  اگر غمخوارم نيستی لااقل بزرگترين غمم باش

  هرچه هستی هميشه بهترين باش

  چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند

  پس در بدترين خاطراتم ٬ بهترين باش

  ----------------------------

  ازم پرسيد ي: من را بيشتر دوست داري يا زندگيت را ؟
  گفتم : زندگيم را . قهر كردي و رفتي ؛ اما نميدانستي كه خودت همه زندگي من هستي

  ----------------------------

  چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی

  يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی

  چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن

  به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن

  چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمره

  بره و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره

  ----------------------------

  گفتی تا آخر دنيا با تو هستم ٬ حالا ميفهمم که چرا همش ميگفتی دنيا دو روزه

 ----------------------------

  تو يه لحظه مي شه يكي رو خورد كرد

  تو يه ساعت ميشه يكي رو دوست داشت

  اما يك عمر طول ميكشه تا بتوني يكي رو فراموش كني

  ----------------------------

  عشق جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي ؛ اما دوست داشتن ٬ پيوندي است خود آگاه ٬ آرزوي بصيرت روشن و زلال

 ----------------------------

  انسان بايد سرنوشت خود را انتخاب كند نه اينكه آن را بپذيرد

  ----------------------------

  هرگز نمي توانيم بلند تر از اوج انديشه خود پرواز كنيم

  ----------------------------

  تموم فالهای دنيا هم که بگن نميای

  من چشم از جاده برنمی دارم

  من می دونم که يه روزي

  حتی اگه منم نباشم

  تو ميای

 --------------------------

| +| نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 
نمی دانم
رفتن، ماندن، خاطره شدن و یا ماندگار نمی دانم.همه راه های ماندگاری را امتحان کردم ، شاید بهتر

است خاطره باشم آنهم خاطره ای دردسر ساز و شاید بد نمی دانم.اما این را می دانم که برای خودم

همیشه ماندگاری ، شاید بهتر بود این ماندگاری را از آغاز هم ماندگار پنهان می داشتم.

رفتن ، ماندن ، خاطره شدن و یا ماندگار نمی دانم.اگر خوب چشم باز کنی قدم های شتابان رفتن را

می بینی و اگر حس قوی داشته باشی نسیم این جریان همواره را احساس می کنی که:

آن پرنده که در آسمان پرواز می کند ، آن رهگذر جاده ، آفتاب و ماه را ، آن مسافر تنها را که بی هدف به

افق های دور دست می نگرد ، حتی آن مسافر جاده های بی انتها

همه سرود رفتن سر داده اند ، می گویند می رویم تا بمانیم.رفتن ، ماندن ، خاطره شدن و یا ماندگاری

نمی دانم.

دوستت دارم...

| +| نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384 توسط وحید  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved

delnobahar